لوح پیمان ما دارد مهر سبز خدا میهن
سنگ کوهت به سر بادم گر بپویم خطا میهن
پاک آییۀ آیین جوهر از خاک تو دارد
مهر با خاک پاک توست سنت مصطفی میهن
کان سنگ صبوری تو مخزن آب و نوری تو
آسیا از تو گردان است در همه آسیا میهن
تا به نامت کند تحریر قوم تو سرنوشتش را
پنجه در پنجه افکنده بارها با قضا میهن
پاسداران خوان خویش در کف دست جان خویش
نیست خلقی چو خلق تو در جهان پارسا میهن
می شناسم جهانت را هفت رنگ کمانت را
شعلۀ خاورانت را نیست رنگ ریا میهن
تا نبالد ز حال تو دشمن بدسگال تو
صنعت عاشقان توست گریۀ بی صدا میهن
چون توانم ادا کردن پاس این آشنای را
من که بودم تمام عمر با غمت آشنا میهن
مهره از مهر تو دارد قامت انتظارانت
چشم شب زنده دارانت از تو گیرد ضیا میهن
شاهرود زبان ما تا رود بر روان ما
از نهاد تو می جوشد مصدر بی فنا میهن
محوری جز لوای مهر بر ستیغ تو پایا نیست
پرچمت آفتاب توست مطلع آریا میهن.
آگست 2011
