چهار غزل

بنام خدا
سياوش
شاعر تاجيکستانی

***
جانا منت فرار ز فرمان نداشتم
جز سوز تو شرار به شريان نداشتم
من از فشار شوق تو دامن دريده ام
ديگر چه گويي پاس گريبان نداشتم
نظر قبول لطف تو در بارگاه عفو
جز اشك سربزير پشيمان نداشتم
از انزواء هواي توام مي برد برون
ورنه هواي سير گلستان نداشتم
دل داشتم بهاي تو نشناختي دريغ
جان خواستي ولي چه كنم آن نداشتم
ميهن شعار خواست و در شعر من نديد
در بزم دور بادهء ارزان نداشتم.

***
عشق تو آخر زين مكان تا لامكانم ميكشد
گرچه به مرگم ميكشد تا جاويدانم ميكشد
گاهي به خاكم ميزند گاهي به آبم ميبرد
گاه ديگر از آستان بر آسمانم ميكشد
اول به راهم ميبرد زان پس به چاهم ميبرد
اين گونه شايد كشكشان تا كهكشانم ميكشد
گه مشكبيزم ميكند گه برگريزم ميكند
گه نوبهارم ميرسد گه بر خزانم ميكشد
اول به راهم ميبرد زان پس به چاهم ميبرد
ديدي كه آن محض يقين چون در گمانم ميكشد
دل ميرود، جان ميرود، سر ميرود، اين است عشق
با بوي يك سود عاقبت در صد زيانم ميكشد
اين چشم تو وان ياد تو اين دوست وان دشمن شدند
اين آشكارم ميكُشد وان در نهانم ميكشد
داند بهاي خويش را حسن تو آه اي خودپرست
در ديده روحم ميدمد وز سينه جانم ميكشد

***
بيا ببين كه چه سان انتظار ميشكند
بياد ديدن تو چشم چار ميشكند
بيا ببين كه چه سان آه ميچكد بر خاك
و گوش كن كه چه سان اشك زار ميشكند
به جويي خط جبين راه ميكشد باران
به برگ غنچه دل نيش خار ميشكند
بيا به بزم خزان ريز اين ديار و ببين
چه گونه در چمن من بهار ميشكند
خزان سرخ سيه مست را ببين كه چه سان
به خون تازه گلها خمار ميشكند
به شاهدان چمن بين كه در عزاي بهار
چه پنجه پنجه خود زارزار ميشكند
چه گونه شب به سر شهر ميكشد دامن
و روز ميشكند روزگار ميشكند
به فتنه خلق چه سان پاره ميشود از هم
به زير تيغ تبر اين تبار ميشكند
چه جلوه ها كه پريشان به خاك ميريزد
چو دست خسته آئينه دار ميشكند

***
اي غم اي غم اي غم دلگير غربت بار اي غم
اي خمار گريه در اين شام حسرتيار اي غم
چشم ميپوشم كه يك ساعت فراموشم كند ياد
در شب يلداي روحم ديده بيدار اي غم
الامان اي تير نامرد خيانت از كمين گاه
الامان اي ساغر سرشار زهر مار اي غم
در دل تنگ منت خوش ناله هايي هست دلسوز
بس خوشي در اين قفس اي مرغ اتشخوار اي غم
مستي ات خوش باد از خون من اي رند سيه مست
بر جگرگه هر گهي ام ميزني منقار اي غم
ميگريزم از تو من در كوچه هاي سرگذشتم
سرنوشتم ميكشاند تا توام ناچار اي غم
با كه گريم از تو چون غير از تو ديگر كس ندارم
اي غم اي غم اي غم اي غم اي غم غمخوار اي غم!


/ 3 نظر / 4 بازدید
قزوه

با سلام . مقاله سياووش را هم نوشتم .بزودی در ادب تاجيک ميزنم . از اين شعرها هم استفاده ميکنم. مقاله در باره ی غزلهای عطا ميرخواجه را هم زدم. ببين. و نظر هم بده. با تشکر.

هارون راعون

سلام دوست عزيز! خيلی استفاده نمودم. خدا خير بدهد جناب قزوه را که آدرست را به من وسيله شد. راستی من هم در سايتم بعد ازين اشعار شاعران عزيز تاجيک را می گذارم چون درينجا آنها دست رسی به پيرشن بلاگ ندارند. اکنون شعر زيبای نظام قاسم را گذاشتم اگر خواستی بيا بخوان و نظر بنويس. با محبت

طبرستان

سلام آقا رستم بابا خيلی دلم برای حال و هوای تاجيکی و صميمی بيشکک تنگ شده است. ما را درياب . به همه دوستان از قاری گرفته تا حيدرشاه سلام دارم آقای سياوش قاسم و حيدرشاه و اخوان و سليم و رحمان و ژنيه و... سلام برسانيد. دلتنگ شمايم